سلاممممممممممممممممممم
من اومدمممممممممممممممممممممممم
خوبیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
به خدا بابک دروغ میگه که من نمیزارم بنویسه اون اصلا حوصله نداره بنویسه ونمیخوام رسواش کنم(حالا بابک پاچمو خواری کن ) بگم که اصلا قضیه چه جوریه و چیکار کردی؟بگم ...بریزم اون آبی روتو که آبی نموده...بریزم....هااااااااا این شد یه چیزی ..آقا بابک (که الان دارم باهاش تو تلفن حرف میزنم گفتن که بستنی مخصوص و سانشان مهمون اونم ....بچه رو خجالتم نمیکشه
خوب بگزریم شما خوبین خوشین بابت دیرکرد عذر میخوام کلا..
.
بهونه های پسرای یا (حیونای مثل بابک که انگل جامعه مونه):
تو برای من مثل خواهر می مونی! ... يعنی خيلی زشتی!
فاصلهء سنيمون يه كمی زياده! ... يعنی خيلی زشتی!
من به تو علاقه به اون صورت ندارم! ... يعنی خيلی زشتی!
من الان توی موقعيت بدی از زندگيم هستم! ... يعنی خيلی زشتی!
من بازم دوست دختر دارم! ... يعنی خيلی زشتی!
تقصير تو نيست ، تقصير منه! ... يعنی خيلی زشتی!
من الان توجهم به كارمه! ... يعنی خيلی زشتی!
من تصميم گرفتم مجرد بمونم! ... يعنی خيلی زشتی!
بهتره فقط با هم دوست معمولی باشيم! ... يعنی خيلی زشتی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
مرگ پرنسس ديانا
!
يه پرنسس انگليسی با يه دوست پسر مصری ، سوار يه اتومبيل آلمانی با موتور هلندی ، كه راننده ش يه بلژيكی بوده و تا خرخره ش ويسكی اسكاتلندی خورده بوده ، توی يه تونل فرانسوی تصادف می كنه و يه كمی می ميره!... در حالی كه يه مامور ايتاليايی كه سوار يه موتور سيكلت ژاپنی بوده و به تازگی توسط يه دكتر آمريكايی با داروهای برزيلی معالجه شده بوده و بيماريش يه قرن پيش توسط يه پرفسور سوئدی كشف شده بوده ، اونها رو تعقيب می كرده...
و اين متن توسط يه ايرانی برای شما آماده شده كه از تكنولوژی آمريكايی بيل گيتس استفاده می كنه و شما احتمالا" دارين اين متن رو توسط يكی از سيستم های IBM می خونين كه از چيپهای تايوانی تشكيل شده و يه مونيتور كره ای داره كه توسط كارگرهای بنگلادشی توی كارخونه های سنگاپوری سر هم بندی شده و با يه محموله توسط كاميونهای روسی با راننده های هندی حمل شده و به دست راهزنهای اندونزيايی دزديده شده و توسط باربرهای سيسيلی تخليه شده و با تلاش قاچاقچی های مكزيكی به واسطه های تركی رسونده شده و با فروشگاههای عربی معامله شده و به وسيله ی بعضيا كه نميگم كيا! خريداری شده و بالاخره به شما فروخته شده!
فقط جهت پر كردن جای خالی افغانيا همين بس كه بگم ساختمونی كه الان داخلش لم دادين به دست افغانيا ساخته شده
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بعدشم حتما" برای خيلی از شماها پيش اومده كه وقتی با ۴-۵ تا از دوستانتون يه مدت توی خيابون به صحبت ايستادين ، مورد گير نيروی انتظامی واقع شدين... پس نتيجه می گيريم كه توی سرزمين ما وقتی ۵ نفر دور همديگه جمع ميشن ۱۱۰ رو نا آروم می كنن!... ولی جاهای ديگه ی دنيا وقتی ۵ نفر دور همديگه جمع ميشن .....
توی آمريكا ، با هم مسابقه ميدن!
توی فرانسه ، همه همزمان شروع به حرف زدن می كنن!
توی ايتاليا ، در مورد مد عينك و لباس جديدشون بحث می كنن!
توی آلمان ، درباره ی سياستهای دولت حرف می زنن!
توی پاكستان ، يه باند قاچاق ترياك تشكيل ميدن!
توی عراق ، برای حمله به سربازهای آمريكايی نقشه می كشن!
توی افغانستان ، اگه پول نداشته باشن كار می كنن و اگه پول داشته باشن می خوابن!
توی آذربايجان ، يه بطری آب پرتقال می خرن و با هم می خورن!
توی مصر ، ميرن يه جا می شينن قليون می كشن!
توی امارات متحده ی عربی ، ۴ نفرشون دست می زنن و يه نفرشون می رقصه!
توی روسيه ، از همديگه رشوه می گيرن!
توی ژاپن ، هيچوقت ۵ نفر دور هم جمع نميشن! چون هميشه حداقل ۳ نفرشون كار دارن!
توی هند ، يا با همديگه می رقصن و يا ميرن سينما و رقص تماشا می كنن!
توی كوبا ، هر وقت ۲ نفر يا بيشتر يه جا جمع بشن از كاسترو تعريف می كنن!
توی سوريه ، از ترس بلافاصله از همديگه جدا ميشن!
توی كره جنوبی ، با هم يه شركت راه ميندازن و يه كالای ژاپنی رو كپی می كنن!
توی مكزيك ، دو نفرشون دوئل می كنن و يه نفرشون ناظر دوئل ميشه و دو نفر ديگه هم گيتار می زنن!
توی ايران ، غير از ترسوندن ۱۱۰ كه اون بالا گفتم ، يا پشت سر بقيه غيبت می كنن يا روزنامه راه ميندازن يا يه جلسه ی سخنرانی ترتيب ميدن يا به يه جلسه ی سخنرانی حمله می كنن يا از حرف زدن و سوتی های همديگه ايراد می گيرن يا يه نفرشون رو ميذارن وسط و ۴ نفرشون متلك بارونش می كنن يا الكی می خندن يا يه پيتزا فروشی باز می كنن يا بدون هيچ صحبتی می ايستن و چشم و سرشون رو می چرخونن و مردم رو می چرن يا يه شركت كامپيوتر و اينترنت راه ميندازن يا ميرن يه چت روم توی ياهو مسنجر می سازن يا يه وبلاگ دسته جمعی می سازن يا ................
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اشتباه نگرفتين!
اشتباه گرفتين
!!فكر می كنم حداقل شخص خودم اين عبارت رو بيشتر از عبارت “گشنمه!“ در طول زندگيم به زبون آوردم... يه روز هم نيست كه از اينجور تماسهای تلفنی نداشته باشيم... غير از صدها لقب مختلف كه از اونور خط تلفن به آدم نسبت ميدن ، يه جاهای خفنی رو می خوان كه خودم هم به چشم نديدم!!
زززززييييننننگ ...
- بله؟
= سلام قربان
- سلام
= ببخشين ، اين تمرينات فن كوانگ شين از چه روزی شروع ميشه؟
- جانم؟؟!!!
= عرض كردم تمرينات كوانگ شين! - چی؟! = مگه اونجا باشگاه رزمی فلان نيست؟
- نخير ، اشتباه گرفتين!
جييييررررر جييييررررر ... (تلفن ديجيتالی!)
- بله؟
+ سلام آقا. يه گاز می خواستم! ﴿در اين لحظه اولين سوالی كه به ذهن آدم ميرسه اينه كه: يه گاز از چی؟!!﴾
- بلــــــه؟؟!!!
+ يه اجاق گاز تميز برای امروز عصر می خوام
- شما شماره ء كجا رو گرفتين؟!
+ امانت فروشی مشدی فلان
- اشتباه گرفتين خانوم!
زززززييييننننگ ...
-
بله؟ = الو قاسم جون ، اين موبايل احمد زنجيری شارژ نداره ، من نمی تونم زياد حرف بزنم ... موبايل كه نيست ، گوشت كوبه! ... فقط می خواستم بهت بگم كه اون ۶ تا گوسفند رو احمد فروخت و سيلو رو معامله كرد و حال اون بی مرام رو هم گرفت اساسی! ... اون جنسا رو هم به رفيقت بگو خواهونش پيدا شده ... فردا صبح ورداره بياره دم در گاراژ محسن آچار و قالشو بكنه! ... موتور چاه رو هم داديم راست و ريسش كرد و نفس گرفت بی زبون! ... فردا خودتم با اون سوسول كتيرايی بيا دم در گاراژ تا بريم سراغ مهندس و ..... ﴿بوق بوق بوق بوق ...﴾ - الو؟! الو آقا؟ الو؟
!
زززززييييننننگ ...
- بله؟
+= ...... (سكوت)
- الو؟!
+= ...... (صدای نفس كشيدن!)
- الو بفرماين؟!
+= ......
- اشتباه گرفتين! (لابد ميگين از كجا فهميدم؟! ... ساده ست! ، حدس زدم يارو موسسه ء باغچه بان رو می خواد!! )
جييييررررر جييييررررر ... - بله؟ + الو سلام - عليـــــك سلااااام! + خوبی؟ - به خوبی شمـــا! + فرصت داری يه كمی صحبت كنيم؟ -
بلــــه كه فرصت دارم! برای شما تا آخـــــر دنيا فرصت دارم! + اشتباه نگرفتم؟
- نه نه نه! معلومه كه اشتباه نگرفتين! اتفاقا" دقيقا" شماره ی درست رو گرفتين! +
اسمت چيه؟
- هر چی شما دوست دارين باشه!
+ ها ها ها ها ها - !!!!!!!! + خوب سر كار رفتی پسرخاله ی خرفت! - تويی؟!
خدا بگم چيكارت كنه! اگه به اون گامبوی عملی نگفتم كه پريشب با كی توی چايخونه بودی!
+ عملی جد و آبادته! جون من چيزی نگيا! - ها ها ها ها ها
زززززييييننننگ ...
- بله؟
=
قاسم جون ببخشين ، اين دسته هونگ شارژش تموم شد !... حالا دارم از تلفن .
..
- ببخشين آقا!
شما شماره ی كجا رو گرفتين؟
= !!!!!!!!! بله؟! شما كی باشين؟
! - شما ظاهرا" اشتباه گرفتين!
= پس چرا زودتر صدات در نمياد جونت در آد؟!
- #%^&$*﴾@!#&$^
خلاصه از اين تماسها زياده ... ولی اين آخری يه كمی فرق داشت و يه مدت من رو به فكر واداشت
:
جييييررررر جييييررررر ...
- بله؟
= الو ، وصل كنيد به بند هشتم شرقی
- بله؟؟!!! كجا رو می خواين؟!
= زندان!
- نخير ، اشتباهه!
= يعنی اونجا زندان نيست؟!
- خب نخير!
= كجای كاری پدر آمرزيده؟! همه جای اين مملكت زندانه!
-
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خوب بگذریم ...والا ما كه با نظر به اين شو ها نگاه نميكنيم و اصولا اصلا در منزل ازين ابزارك هاي شيطان (رسيور ) كه اون در قابلامش ( همان ديش ) عين گوش شيطان رو به شرق و غرب هي دوران ميكند نداريم ..........
از دوست واشنا سی دی هاشو بدست مياريم و در جريان هستيم ، شما ميدانيد كه يكي از شرايط جاسوسي آگاهي به زمان است اما بلاخره !
عرضم به حظور انورتون كه ما مثل بعضي ها به اين شو ها نگاه نميكنيم ، بلكه تمام نيت مقابله با اين هجوم وحشيانه فرهنگيست !
عرض شود كه ، ما در اين شو هاي جديد متوجه شديم مطرب ها و مطربه ها دچار دگرگوني شديدي نسبت به هميچن چهار پنج سال قبل شدند ( به نظر مي رسد هنر برون مرزي ما به شكل قابل توجهي در حال ورود به پست مدرنيسم است )
بدين شرح ، دقت كنيد لطفا :
اول :
دختران و زنان محترمه و مكره و معصومه ما دقت كنند، نزديك اين شهره خانم ( جاي خواهري خدايي خيلي ........ ) نعوذ بالله ببين ادمو به چه فكراي ميندازن ها ) نشوند ، شديدا زده تو خط مدونا ، من خيلي نگرانم كه ايشان در ارگانيسم بدنشون تغييراتي ايجاد شده باشه ، از آنجا كه در شو هاشون بيش از مردان رشيد از زنان ظريف استفاده ميكنند، و اين بسيار نگران كننده است .
حالا ديگه هوس ، هوس .............. هان ؟
برادر محترم ايشان هم يه ذره بفمي نفهمي مشكوك ميزنه ، شهرام خان صولتي تازه بازگشت كرده به وضعيت ارايش دو سال پيش خواهرش ( خاك بر سر دِ مودت كنن ) موهاشو مش ميكنه و.................، خلاصه خيلي آپ شده ! ولي جان اندر جانش كنند، با اون سبيلاي مخملش ( مخمل = كاركتري بود در يك سريال تلوزيوني عروسكي به نام خانه مادر بزرگه ) همان جمعه شبها است
آخ............. جمعه شبها . ...... شب عشق و شادي و شوره ، جمعه شب ها ...... ( لا اله الا الله جنبه داشته باش ديگه بابک ، انقدر زود جو گير نشو )
ولي خدايي قشنگ خونده : سلام عزيزم عزيزم سلام ، دوستت ....... الله اكبر
FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT="
سوم :
اين پسر هاي ايراني ( آقا روژه اقا سيا ) يا The boy's برادران گرامي خيلي ديگه آپ ديت شدن ، ولي سيا كه موهاشو زرد كرده بداند ، جان اندر جانش كنن همون جواته ميدون شوشه ، آقا روژه هم بداند اولين قدم در بروز شدن دراوردن آن عرق گير ركابيست !
چهارم :
بلك كتس عشق شاكيرا گرفتتش ، ولي از نظر بنده كه كارشناس فساد شناسي هستم ، اين برادران تا اون شهبال رو كه واقعا مايه آبرو ريزي و ننگ است از گروهشون نندازن بيرون ، اگه نعوذ بالله بلا تشبيه خود پاپ فادر هم بقلشون بخونه آدم نميشن ، آخه اون مرد تيكه چي داره ؟
يه جينبل بيشتر بلد نيست كه بزنه ، اونو بده دست يه خانم خوشگل اينم بنداز بره
فسيل شده اين بابا ، عين عربده كشاي قديم قفاري ميمونه
پنجم :
حميرا همان است كه بود ، هنوز هم با موهاي برق گرفته !
جيغ بنفششششششششششششششش
وقتي ميبينمش تجسم نفرت برايم اسان ميشود
ششم :
سامان هنوز در طريقت تركيه و دوبي باقيست ، همچنان !
هفتم :
مهرداد برادر ارجمند ، يه بار مريم گل ناز مني خوندي تشويقت كرديم ، ديگه برو سر يه چيز ديگه ، گير نده به يه چيز بابا
نهم :
آريا، يه نفر كه مرده و حال كردم با سيما و چهره و صداي نازش و موضوع شوش خودتي آريا
آخ اون ابروهاتو بخورم ، فداي اون بيليارد زدنت بشم ، لوپاي گليتو ……….
دهم :
مليحه جان ، كه الهي من اون اسم جيكر جواتتو بخورم، انگار ايشون رو خيلي مكتب هيپيسم جو گير كرده .
يعني تو كل اونجا يه جين درس حسابي نبود بدن تو بپوشي دخترم ؟
كاغذ نبود تو اون شهر رو دست و بال ملت امضا ميدي؟
تو سگ نديده اي ؟ حد اقل يه سگ با كلاس مي آوردي ، شي شي ها هاو ، ميخواستي تيريپ كولي بزاري يه بولداگي يا دوبر مني ..... چيزي بابا ، آبرو ون رو تو غربت نبر
يازدهم :
اميد از دير باز در اوج و باز هم در اوج ، ميميرم برا اون قيافه و ژست مردونت ، كه جذبت تو تمام خواننده ها تكه
دوازدهم :
ژاكلين ، مرگ مادرت تو با خضر نبي نسبتي داري ؟ الله اكبر ، يه تار موي اين زن نريخته هنوز !
خدا پدرتو بيامرزه كه مردي بود ، هنوز هم مرا ببوسشو با عشق گوش ميدم .
اون تواضع ويگن واقعا يك چيز ديگه بود ، خدا بيامرزتش كه ديگه مردي مثل اون نخواهد آمد
من همان آوازه خوان مردم پاكم هنوز
گرچه مشهور جهان خواني مرا خاكم هنوز
سيزدهم :
داريوش عزيز هم كه از وقتي مزدوج شده انگار ناسيونالو گذاشته كنار، به سلامتي داره دوباره به چلچله جواني بر ميگرده ! ( منم شبا كنار الهه زيبايي ميخوابيدم غمم نبود كه ، بگو بنده خدا چرا دلش اين سالا خون بوده )
كجاست اون روزا كه ميخوند :
در دو روزه عمر كوته سخت جاني كردم ، با همه نا مهربانان مهرباني كردم ، ....... بعد ازين بر چرخ بازيگر اميدم نيست نيست ، آن سر انجامي كه بخشايد نويدم نيست نيست !
وطن پرنده پر در خون ، وطن شكفته گل در خون
چهار دهم :
شاد مهر ، خوشم مياد ازت ، تو ايران نون داداشتو خوردي تو كانادا نون خروج از حاكميتتو !
خدايي از تو خواننده با حالتر تر نيست !
اون عدا بازيا چي بود تو كانادا با ابي دراوردي بچه ؟
تو خواننده اي يا تياتر باز ؟
پانزدهم :
گوگوش ، مرگ مادرم از تو خواننده تر وجود نداشته و نيست ، جوونيت ، پيريت ، همش مرد و مردونه سروري .
بگو كي حقتو پامال كرده خودم خونشو بريزم ( نا سلامتي به ما ميگن پلنگ سبلان )
شانزدهم :
شهرام خان يواش يواش در حال ايجاد اسكوتر وطني هستند ، فعلا ميگه :
پيرهن هم رقصتو بدرش !
ببينم چي ميشد رو اون شلوارت يه جيب بزاري ؟
جا قحطه همش دستتو ميزاري اونجات ؟
يعني چي ملعون ؟
تو امسال فتوي ميدي ملتو لخت كنن ، لابد از سال بعد ........ خدايا صد گناه و يك توبه !
هفدهم :
گفتيم به سلامتي عمر قادري رو به اتمامه وطن از شر ترانه هاي در پيت خلاص شد.
ديديم نه .........
حسن بي پايان او چندان كه عاشق ميكشد
زمره اي ديگر به عشق از غيب سر بر ميكنند
محسن كيه تازه در اومده ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرگ مادرت تو تهرانم ازين ادما ديگه نيست ! اين بشرباستاني رواز كدوم موزه اي پيدا كردن اونم تو لس آنجلس؟
رو تخت مرده شور خونه ببينمش ايميلم داره !
داخل پرانتز :
راستي عسل جون كجاس ؟ دلم براش تنگ شده !
بسه ديگه، بقيشم تو نوروزبعد اینکه سربازیم تموم شد میگم ميگم !
خدايا از سر تقصيرات ما بگذر
جوانان ما را براه راست هدايت فرما
تو به ما نود و اندي سال عمر عنايت كن ، قول ميدم از نود به بعد بشم يه پا پير هرات
----------------------------------------------
ازانجا كه مادر خوانده سايت سركار خانم آتشكده(حمید) توصيه ( التيماتوم ) كردند كه از بكار بردن كلمات ناشايست و بد آموزي دهنده خود داري كنيم بعضي از حقايق را سانسوريديم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
؟!
دید اقتصاد مملل مختلف با یه مثال کوچولو
اقتصاد مرسوم
:
دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو می فروشين و يه گاو نر می خرين ... به تعداد گاوهای گله ء شما افزوده ميشه و اقتصاد رشد می كنه ... پول براتون همينطور سرازير ميشه و می تونين به بازنشستگی و استراحت بپردازين ...
اقتصاد هندی
:
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو می پرستين و عبادت می كنين!
اقتصاد پاكستانی
:
هيچ گاوی ندارين ... ادعا می كنين كه گاوهای هندی مال شما هستن ... از آمريكا طلب كمك مالی می كنين ... از چين طلب كمك نظامی می كنين ... از انگليس هواپيماهای جنگی ... از ايتاليا توپ و تانك ... از آلمان تكنولوژی ... از فرانسه زير دريايی ... از سوييس وام بانكی ... از روسيه دارو ... و از ژاپن تجهيزات ... با تمام اين امكانات گاوها رو می خرين و بعد ادعا می كنين كه توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتين!
اقتصاد آمريكايی
:
دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو می فروشين و دومی رو تحت فشار مجبور می كنين كه به اندازه ء ۴ تا گاو شير توليد كنه ... وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می كنين ... تقصير رو گردن يه كشور گاودار ميندازين و بعد طبيعتا" اون كشور يه خطر بزرگ برای بشريت به حساب مياد ... يه جنگ برای نجات جهان به راه ميندازين و گاوها رو به چنگ ميارين!
اقتصاد فرانسوی
:
دو تا گاو ماده دارين ... دست به اعتصاب می زنين چون می خواين سه تا گاو داشته باشين!
اقتصاد آلمانی
:
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو تحت مهندسی ژنتيك قرار ميدين ... بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می كنن و ماهی يه وعده غذا می خورن و خودشون شيرشون رو می دوشن!
اقتصاد انگليسی
:
دو تا گاو ماده دارين ... كه هر دو تاشون گاو ديوونه هستن! ﴿جنون گاوی دارن!﴾
اقتصاد ايتاليايی
:
دو تا گاو ماده دارين ... نمی دونين كه اونها كجا هستن ... پس بيخيال ميشين و ميرين سراغ ناهار و شراب و استراحتتون!
اقتصاد سوييسی
:
۵۰۰۰ تا گاو ماده دارين ... هيچكدومشون مال خودتون نيستن ... از كشورهای ديگه پول می گيرين كه دارين گاوهاشون رو نگه می دارين!
اقتصاد ژاپنی
:
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو از نو طراحی ژنتيكی می كنين ... هيكل گاوهاتون يك دهم اندازه ء طبيعی ميشه و ۲۰ برابر معمول هم شير توليد می كنن ... بعد شونصد تا كارتون و عكس برگردون و آدامس با شخصيت گاوهاتون با چشمهای درشت می سازين و اسمش رو ميذارين Cowkemon و توی تمام جهان پخش می كنين و می فروشين!
اقتصاد روسی
:
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو می شمرين و متوجه ميشين كه ۵ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره می شمرين و می فهمين كه ۴۲ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره می شمرين و متوجه ميشين كه ۱۷ تا گاو دارين ... يه بطری ودكای ديگه باز می كنين و به خوردن و شمردن ادامه ميدين!
اقتصاد چينی
:
دو تا گاو ماده دارين ... ۳۰۰ نفر آدم دارين كه گاوها رو می دوشن ... بعد ادعا می كنين كه سيستم استخدامی و شغلی كاملی دارين و توليدات گاويتون در سطح بالايی قرار داره و هر كس رو هم كه آمار واقعی رو بيان كنه بازداشت می كنين!
اقتصاد ايرانی
:
دو تا گاو ماده دارين كه هر دو تاشون از باباتون به ارث رسيده ... يكيش رو دولت بابت عوارض و ماليات و خمس و زكات و سهم صدا و سيما و سهم بنياد های مختلف و ............. و غيره ضبط می كنه ... دومی رو هم قربونی می كنين و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و ............. و غيره می كنين! ... و اقتصاد كماكان فلج می مونه!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
با يه شكلات شروع شد ... میدونم من خودم جنبه اینجور رفاقتارو ندارم واسه تو مینویسم که شاید به فکر عزیزان از دست دادت بیفتی
من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!
تو یه خونه ی دانشجویی دو طبقه(
مخصوص بابک و یاور یه توضیح کوچولو دیگه :اینا یه خونه ای رو اجاره کردن سه نفری ...که صاب خونه یه پرمرد ه ...این پیرمرد اینقد مهربونه اینقد مهربونه که هرچی بگم بازم کم گفتم الان سه سال با اون پیرمرد میمونن ...خوب مگه میشه یه کسی خونشو به سه نفر دانشجو اونم بدون اضافه کردن اجاره خونه بده ..با عقل که جور نمیاد ...ولی یه دلیل من میگم بعدش میفهمین که خوب چرا به اونا نده چه کسی بهتر از اونا ...این بابک ما آخر مرامه یعنی من ندیم که که به کسی بی معرفتی کنی ..خوب حاجی ماهم خوب یه دونه از اون کساست دیگه...هرروز دو وعده باید بابک ببینه در غیر این صورت روز حاجیمون شب نمیشه و بابک هر ماهم که موقعه اجاره میشه چهار شیفتی پیش حاجی میمونه تا یه کم... خوب دیگه بسه که بابک اگه بدونه اسرارشو فاش میکنم منو اعدام میکنه...این کارای پایینی همش واسه منو بابک ممکنه اتفاق بیفته ..هو چرا فکر بد میکنی ..مگه من گفتم خدایی نکرده بابک از اون پسرای ... هست؟منظورمو وقتی خوب میتونی بفهمی که جریان شکلات که گفتمو خوب بخونی که بابک به خاطر اینکه بابک از شکلات خیلی خوشش میاد پیش حاجی میره ...و بابک هر روز پیش حاجی شکلاتشو باز میکنه میخوره ولی حاجی هم مثل (قهرمان داستان ما) همه شکلاتشو پیش خودش نگه داشته ..وخودش خوب میدونه که بابک همیشگی نیست ...خوب بگذریم ...
ممکنه یه روز کاری فعال از ساعت یک صبح (ظهر) شروع بشه
.
ممکنه صبحونه با ناهار یکی بشه، یا حتی شام با صبحونه
!
ممکنه غذای جدیدی برا شام کشف بشه و به کنسرو لوبیا، کنسرو ماهی و نیمروی همیشگی اضافه بشه!... و اون چیزی نیست جز کنسرو بادمجون
!
ممکنه جورابات رو، زیر مبلهای خونه پایینی پیدا کنی
.
ممکنه سر یه موضوع ساده، ساعت ها بحث کنی. بدترین و بی نتیجه ترین نوع بحث هم سیاسیه
.
ممکنه بد شانسی بیاری و یکی از دوستان گرامی روی باسن مبارک روی سامسونتت فرود بیاد و بدیهیه که در خوش بینانه ترین حالت، این شی بی آزار گوشه نشین، به اندازه ی یه دهن دره ی عمیق، باز بشه
.
ممکنه لوله ی فاضلاب آشپزخونه بگیره و مجبور بشی انواع روش های لوله بازکنی رو امتحان کنی و بعد که می فهمی همه تلاشهات بی نتیجه بوده،ممکنه اشتباهی دستت بخوره به فلاسک چای و بیفته رو زمین و
...
سرانجام این تراژدی خسته کننده با یه زنگ به لوله باز کنی و شش تومن پیاده شده پایان می یابد
.
ممکنه هم خونه ای جای پریز برق رو با پریز تلفن اشتباهی بگیره! و فکر کنم نیازی به توضیح نباشه که در چنین مواردی چه بلایی سر تلفن می آد
!
ممکنه هر از چند وقتی اقدام به "خونه گردانی"!!! بکنی! یعنی اشیا، لوازم و حتی افرادی رو که طی رفت و آمد های روزمره، بین دو طبقه جا می مونن رو سر جاشون برگردونیم. اهمیت این مقوله وقتی روشن می شه که بدونید؛ گاها نصف اساس طبقه ی بالا، پایینه و بالعکس
!
ممکنه ساعت چهار صبح صدای زنگ تلفن بلند بشه و یکی از دوستان نزدیک طی یک احوال پرسی گرم، از خجالت تلفن بی موقع چند شب پیش ما در بیاد... در چنین مکالماتی که با یک چشم کاملا باز و یک چشم کاملا بسته اقدام به برداشتن گوشی می شود، لبخند زدن بهترین کار ممکنه
.
ممکنه بعد عمری در عالم دانشجویی بخواهیم سوپ درست کنیم
...
...
همه چی خوب پیش می ره تا وقتی که در قابلمه بلند بشه.
-
ای بابا مثل اینکه سوپ باد کرده. - بابا این که بیشتر شبیه کوفته شد تا سوپ! یه قابلمه ی دیگه بیارین...نه! نه! ... دو تا دیگه!...خلاصه اینکه ممکنه مجبور بشی؛ دو شبانه روز یه چیزی مثل سوپ بخوری و نصفش رو هم دور بریزی!
*************
نگاهت می کنم... دستم را به دور کمرت می اندازم... لبهایم را بر لبهایت می گذارم ای نوشابه ی پرتقالی من
اعترافات یک بیگناه
*******
ده دوازده سال بیشتر نداشتیم و هر روز عصر به همراه جمعی از رند کودکان بازیگوش، فوتبال را در کوچه استاد می کردیم.در کوچه ی ما چند خانه ی یک طبقه، متعلق به اداره ی" تلفن همراه گستر"(مخابرات) وجود داشت و هر از چندی، تعدادی از این خانه ها بصورت استیجاری در تملک کارمندی از خیل کارمندان اداره ی مذکور قرار می گرفت.در همین راستا بود که مهندسی از سلاله ی مردان جوشی- عصبی و ابرو گره کرده، به همراه خانواده اش در یکی از این منازل سکنی گزید
.
از همین زمان بود وی بدعتی هولناک بیاغازید و آن چیزی نبود جز ؛ پاره کردن توپهای فرود آمده در حیاط منزلش. او این عمل فجیع و غیر انسانی را چنان ماهرانه و تمام و کمال انجام می داد که توپ چند لایه ی نازنین ما به درد لایه درست کردن هم نمی خورد و از آنجایی که بیشتر برو بچ تیم، بچه مثبت(سوسول) و بچه فرهنگی بودند، اعمال ناجوانمردانه ی او با پاسخ مناسبی از سوی ما مواجه نمی شد و اعتراضات ما بیشتر بصورت "خالی کردن باد چرخ های ماشین وی"،"برخورد غیر عمدی!!! توپ به دختر دبیرستانی وی"،" انداختن ترقه به داخل حیاط مذکور در فصل ترقه بازی"و... خلاصه می شد که هیچکدام در خنک کردن رادیاتور داغ کرده ی ما موثر نبود
.
و بالاخره سالی به سختی و مرارت زیاد سپری شد و در روزی میمون و فرخنده، این عنصر نامطلوب و مردم آزار، بعلت انتقال محل ماموریتش به شهری دیگر، شرش از سر جماعت فوتبال دوست کوچه کم شد
.
اما قضیه به همین جا فیصله نیافت و خانه تا مدت ها بعد از رفتن آنها، خالی باقی ماند و به استراحتگاه توپ های بلند ما تبدیل شد اوضاع به همین منوال بود تا اینکه کاسه ی صبر سرریز شد و قرار برآن شد که یکی یه داخل رفته و دلبندانمان را از حصار این خانه ی نفرین شده آزاد کند. بدین منظور کمک کاپیتان تیم با زور قلاب و هل دادن از دیوار بالا رفته و به داخل حیاط پرید. از بخت خوب ما در حیاط قفل نبود و براحتی باز شد و به دنبال آن جمع مشتاقان به داخل حیاط سرازیر شد و پس از خارج کردن توپها، طی یک حرکت خود جوش، شروع به انگولک کردن گوشه و کنار خانه کردند.این اعمال با صداهایی شبیه به شکستن و پاره کردن و... همراه بود
.
ازجمله ی این حرکات غیر ورزشی، شکستن دوش یا قلاب گرفتن یکی و آویزان شدن دیگری از لامپ ها و در نتیجه هویدا شدن محل دقیق سیم کشی ساختمان و دهها خرابکاری دیگر که به علت پاره ای ملاحظات شرعی و همچنین در نظر گرفتن رقت قلب خوانندگان عزیز، از ذکر آنها خودداری می شود
.
در این میان بنده به عنوان کاپیتان تیم، مسئولیت سنگین هدایت این خرابکاری در مسیر صحیح را بر عهده داشتم. و در همین راستا با در نظر گرفتن ایجاد سر و صدا وامکان لو رفتن قضیه، مانع از شکستن شیشه ها شدم! ولی شدت خسارات وارده به حدی بود که دو ماه بعد از این واقعه، - احتمالاً به علت نشت
آب - سقف خانه ی مذکور با کف آن یکی شد
خوب من همین جا تموم میکنم من باید برم چون من پل های برگشتیمو سالم نذاشتم و یه کارایی کردم که باد برم تا به گولی آدم بشم من میدونم ترک اینجا و شما ها برام سخته ...ولی شما هم منو دعا کنین که این 18 ماه زود تموم شه .وراستی من موقعی که ـآموزشیم تموم میشه میام به کامنتها و نظرات شما سر میزنم دوست دارم وقتی اومدم بخونم ..حرفای خوب خوب از تک تک شما ها ببینم ویه دلگرمی هم واسه من باشه به هر حال منو ببخشین که وقتتونو گرفتم میرم ...میرم ولی میدونم....
خوب بابک من این وبلاگو به تو میسپارم (امانتی) من مطمئنم که تو تنها کسی هستی که میتونی مواظب اینجا باشی خوب بابک من باید در اینجا از تو به خاطر حرفای که زدمباد عذز خواهی کنم و به خدا من فقط قصدم بدی نداشتم
خوب با یه دنیا مهربونی میخوام بگم که خدا حافظ همه شما ها باشه
(یه درخواست عاجزانه اکه منو دوست داری آدرس این وبلاگو کپی کن وبه هر کسی دوست داری بفرست یا به ادات
send to all کن .اگه دوست داشتی بکن
یا علی
خدایا...خداوندا...نمیدونم کجایی...هستی یا نیستی ... میشنوی یا نمیشنوی .. منو میبینی یا نمیبینی ...صدامو داری یا نداری ... فقط ازت یه خواهش دارم ...بذار اگه روزی هم خیال داشتم که خودمو از پوچی نابود کنم ... هیچ چیز پوچی توی زندگیم باقی نمونه... اگه نمیخوای آزادم کنی ... کمکم کن که آزاد باشم... اگه نمیتونم بالاترین باشم ... کمکم که بهترین باشم... اگه برای خودم کسی نیستم...بذار باعث افتخار دیگران باشم ... خدااااا....... به بزرگی دریایی آبی و قشنگت قسم ... به تعداد همه این شکوفه های بهاریت قسم....به باور بودن هزاران انسانت قسمت میدم ... که کمکم کنی...